سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
صفحه اصلی پیام‌رسان پارسی بلاگ پست الکترونیک درباره اوقات شرعی

91/11/28
6:10 ع

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفتی برای من ... همه چیز ات برای من....

گفتی که من تو را برای خودم خلق کرده ام ، تنها برای من باش...

گفتی دلت را می خواهم، نگاهت را، ضربه های قلبت را...

 

و من، مبهوت واژه های تو، به زمین می افتم همپای اشک هام...

خدایا... می گویی روزه بگیرید که بنده ات را مجنون  کنی؟...

که به عشق، ذره ذره اش کنی؟...

 

که رقیق اش کنی برای خودت و 

او را تنها از آن خود کنی؟

که تهی کنی اش از غیر خودت؟...

که چشم هاش را از آن خود کنی 

و چون خلوت آستان افطار رسد، چشمه ی دیدگانش را پر آب کنی؟...

این دیدگانِ امیدوار به خودت را ؟...؛

و مَناهِلَ الرَّچاءِ الیک مُترَعَه...

 

 

 

که بنده ات به عهد خود وفا کرد... و من أوفی بعهده من الله...

و نشسته است یک جا و چشمانش به توست،

که با مهربانی ات، عهدش را به اتمام رساند

و با دستان تو، بنوشد به یاد عطشان عالم...

بسم الله اللهم لک صُمنا و علی رزقک افطرنا فتقبل منا انک انت السمیع العلیم


  

91/11/18
9:18 ع

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

قلم خدا در دستانم 

و باز می نگارم به نامش

که از نور او، کلمات جان می گیرند و نفس می کشند

و به وادی حیات، گام می نهند.

 می نگارم به نامش

به او که می خنداند و می گریاند. و هر دو عشق است اگر از ناحیه ی خاصه ی او رسیده باشد.

به نام حقیقت عالم

که قلب را فرمان داده به "حق" ، "حق" گفتن

آنچنان که بشنوی تو نیز... .

شاید همین باشد راز آرام شدن، با صدای قلب عزیز آدم!

که روایت می کند از او.

خداوندا... آرام کن هر آنکه دیگر نمی تواند صدای قلب عزیزش را بشنود...

خودت هر لحظه برایش بخوان

...

حق

 


  

91/11/14
11:56 ع

بسم الله الرحمن الرحیم

 

که  تو تنها هستی یا علی!

از همان وقت که کارِ احدی به تو گیر نبود، غریب شدی...

از همان زمان که پرده ای میان خود و زمامداری انداختی

و از آن روی گردانیدی...

این چشم ها را بگو که نگریند تا غریبی بخوانند...

که تو، غریب شدی یا علی...

همانموقع که در اندیشه شدی که با دست بریده و بدون یاور برای بدست آوردن آن حق غصب شده پیکار کنی، یا در برابر آن رویداد تاریک و پر ابهام، صبر کنی .

همان رویدادی که "یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ. وَ یَشِیبُ فِیهَا الصَّغِیرُ، وَ یَکْدَحُ فِیها مُومِنٌ حَتّى یَلْقى رَبِّهُ"[1]...

آه... که همین آه های مدام، اندکی آتش دلم را سردتر می کند...

که امیر را صبر باید... صبری جان سوز... صبری پر اشک... صبری دمساز چاه ها و نخلستان ها....

که امیر را صبری باید چون خرد شدن استخوان ها زیر چرخ دوران...

و تو، نیک تن دادی به رضای جان ات، تمام ات، رَب ات...

در حالی که خار در چشم، و استخوان در گلو داشتی...

و نشستی و چشم دوختی

به غارت میراث ات...  که کفتارها آن را به منقار کشیده و بردند. که مردم، نگریستند و تن دادند. که گویا کرکس ها، عقل و دل و دین و فهم مردم را نیز ربودند.

و یا با جنود خود، بال های سیاهشان را گشودند بر پهنه ی آسمان و خورشید را ناپدید کردند و منزوی، کنج منزلگاه های آسمان.

مردم را با خورشید، چه کار؟ که خود نیز بر سیاهی چنگ می زنند، آن را به دامان گرفته و می گسترانند. که شب بر بالین سیاهی، سر می گذارند و می میرند و صبحگاه نیز می میرند...

مردم، مرده اند یا علی... شب می خواهند.  که امیرشان شود. که بیشتر بمیرند. 

که کار کسی به تو گیر نیست یا علی... که تو را برای خود نمی خواهند یا علی...

و شما یا امیر،

روزهات گویا مانند کسی است که سوار بر شتر، با توشه ای ناچیز و در بیابانی سوزان، به سر می برد،

که اولی، با آنکه در زمان حیاتش قصد کناره گیری از خلافت داشت، عقد آن عروس را برای پس از مرگش با دیگری بست...

به همان ملعون خشن و تندخو، به همان درشت سخن که همراهی با او، سخت و دشوار بود،

به همو با لغزش های فراوان، با عذرخواهی های پی درپی.

که خوشند این مردگان. که امورشان را بدست ظلمت فوق ظلمت می خواهند.که آن ها را با نور چه کار...

که کار کسی به تو گیر نیست یا علی... مردم ثانی را می خواهند با همین وجنات!... که مردم او را می خواهند... که آنها را بدو واگذار... که آنها نمی فهمند یا علی...

واگذارشان به همو که همراهی با حکومتش چون سواری با شتری سرکش بود؛ که اگر سوار، مهار آن را بکشد، بینیش مجروح شود. و اگر به حال خود رهایش کند، سوارش را زمین می زند و به هلاکت می رساند!...

و تو همچنان کار ات، صبر است... که مردم در این دوران، گرفتار خطا و نا آرامی، و تبدّل رای و کج روی شدند...

که در این دوران طولانی، همچنان کار کسی به تو گیر نیست یا علی... 

مردم! اگر علی نیاید برای حکومت چه می شود؟....

هیچ! سومی خلیفه می شود؛ حاصل شورایی که دومی امر را به آنها سپرد! 

و بمیرم برایت یا امیرالمومنین که اینگونه پنداشتند تو هم طراز آن گروهی که در رای شان جز تزلزل نبود.

بسپار مردم را به او

به همو که کارش پر کردن و تهی کردن شکم است. و خاندان پدری اش؛ بنی امیه با او برخاستند و مانند شتری که علف های تازه بهار را با حرص و ولع می بلعد، به چپاول بیت المال پرداختند.

تا وضع به گونه ی شد که آنچه رشته بود از هم گسست و کردار ناشایستش کار او را ساخت و شکمبارگی اش او را برزمین زد.

 

که ناگهان مردم چون یال کفتار، بر سرت ریختند و از هر سو به تو روی آوردند. ازدحامی که حسن و حسینت  -سلام الله علیهما- در فشار جمعیت کوبیده شدند و ردایت از هر دوسو پاره شد!...

و گردت را گرفتند همچون "رَبیضَةِ الغَنم"[2]...

چه می کنند این قوم؟!

که نمی دانم این را باور کنم

یا بیعت شکستن شان را پس از دردست گیری حکومت ات...

این را باور کنم یا از دین خارج شده عده ای شان را؟ یا طغیان کنندگان شان را؟

یا علی... سخن خدا را بلند تر بگو... شاید شنیدند این بار

"تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ"[3]

...

دریغ... که در عجبم از این قوم صد هزار رنگِ پر نیرنگ. که این آیه را شنیده بودند و به خاطر سپرده بودند ولی دنیا در چشم شان زیبا جلوه کرد و زر و زیورش آنان را فریقت...

 چه می کنند این مردم؟...

چه می فهمند از تو؟ ای رازِ در هاله...


"هان! به خدایی که دانه را شکافت و انسان را پدید آورد، اگر نبود حضور مردم و تمام بودن حجت بر من به جهت وجود یاور، و پیمانی که خداوند از آگاهان گرفته که در برابر پرخوری ستمکاران [و تجاوز آنها به حقوق مظلومان،] و گرسنگی ستمدیدگان، ساکت ننشینند، بی تردید دهنه شتر حکومت را برکوهانش می افکندم و پایان آن را همچون آغازش با پیاله ی تهی سیراب می کردم.

و در آن هنگام می دیدید که این دنیای شما در چشم من از آب بینی بزقاله ایی، بی ارزش تر است."[4]

 

آه از جان کلام ات... که اگر تا آخر عمر بر این آتش کلماتت اشک بریزم، کم است... که این حکومتِ بی ارزش تر از آب بینی بزقاله، چگونه زجرت داد...

که کار مردم، هیچ وقت به تو گیر نشد یا علی...

که مردم تو را نخواستند...

که مردم با امر و نهی شان، با تحمیل هایشان، با تفرقه و سستی و تزلزل شان، با کنارگرفتن شان،

جراحت های عمیق شدند بر جگرت...

که جانم به فدات... لب بگشا و بگو... لااقل این کلمات سرگردان را به پایان رسان

 این آتش، شدت می گیرد هردم...

که مرهمش را خدایت برساند...

 


 

عبارات آبی رنگ، تعابیری برگرفته از کلام حضرت امیرالمومنین -علیه السلام- در خطبه شقشیه می باشد. با تغییر در فعل و فاعل.

 

[1]: رویدادی که پیران را فرتوت و جوانان را پیر می کند. و مومن در آن همواره در سختی به سر می برد تا آنکه خدایش را دیدار نماید.

[2]: همانند گله ی گوسفند

[3]: این سرای آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که در زمین خواهان برتری و فساد نیستند، و عاقبت خوش برای پرهیزکاران است.

[4]: عین ترجمه ی عبارات حضرت در خطبه شقشقیه.

 


  

91/11/4
10:18 ص

نشسته ام مقابلت و نگاهم را از نگاهت بر نمی گیرم...

 

لب تکان می خورد و زبان، بی اختیار می گوید "بسم الله الرحمن الرحیم"...

 

که آشناست این صدا در درگاهت

 

از لغزش هاش نمی گویم که خود پرونده اش را از نگاه اغیار، پنهان داشتی...

 

"بسم الله الرحمن الرحیم"... آشناست این صدا...

 

صدایی آماج درد، اندوه، بلا...

 

صدایی که تو را خوانده و تو، حتی پیش از آن، نگاه از نگاهش نمی گرفتی

 

صدایی که تو را  به نام های نیکویت خواند و تو او را اجابت نمودی ...

 

صدایی که در سخت ترین لحظه، برلب هاش، "الحمد لله علی عظیم رزیتی" بود

 

و تو چه زیبا، گوش سپردی به او گویی که در عالم تنها یک عبد داری و آن، دارد از درد هاش برایت می گوید و می گرید

 

و تو او را تعزیت می گویی و با کلماتت آرام می کنی...

 

کسی که به سویت آمده، عبدی است که این بار نه از خود

 

بلکه از کلام دیگری با تو می گوید

 

که خداوندا...گران آمده به دوش عبد ات این بار...

 

که خداوندا... دل اش در قبض و فشار، گرفتار آمده...

 

که خداوندا...اندوه، بر او چیره گشته...

 

مشامش بوی کربلا می شنود

 

نمی داند از کدام سو می آید اما

 

اما پریشانی خیمه گاه می بیند و اشک و غبار

 

که مبادا غبار غم بنشانی بر دلش...

 

که مبادا.....

 

نه....

 

امشب اشک هام را نذر آرام عبدت می کنم

 

نذر اشاره ات که بگشایی این گره را

 

که این گرفتاری را به گرفتاری های کربلا ببخشایی؛

 

بر روضه ایی از کربلا...

 

 

 

تشنه ام... تشنه...

 

آب نمی نوشم؛ که تو کلام تشنگان را زیباتر گوش میسپاری...

 

که لحظه های تشنگی، برایت بسیار عزیز است

 

سخت است بر دلم که این لحظه ها را برایت بشمارم اما

 

اما به لحظه های تشنگی، بگشای این دشواری را و به خوشی مبدل کن

 

گفته اند طفل کوچکی، آنقدر آبرو نزدت دارد که به یک نگاهش، بگذری از این دشواری ها...

 

به همین سید بزرگوار

 

مضطری به درگاهت آمده که جز تو بر او، امیدی نیست

 

 

 

که می جوشد چشمه های دیدگانش

 

که می بارد آسمان دل اش؛

 

این جا کربلاست...

 

فتصدق علینا حسین جان...


  

پیام رسان

+ به ذره گر نظر لطف، بوتراب کند/به آسمان رود و کار آفتاب کند...

+ شب عرفه است... عرفه ای که دروازه ی محرم است...امسال، ترسم از روضه های باز است... دلم، حرم، کرب و بلا ... دریاب مارا ارباب...

+ اگر کسی دنبال درست شدن معاش است، باید به گفتمان مقاومت پیوند بخورد. همه شما وظیفه دارید که به اندازه انگشتان دست آرا، کسانی که تردید دارند به چه کسی رای بدهند را به سمت جلیلی بیاورید. حجت الاسلام و المسلمین پناهیان




ترجمه از وردپرس به پارسی بلاگ توسط تیم پارسی بلاگ